شبی پس از زلزله کرمانشاه

0

❇️ گوش کن…

✍🏼کلثوم قائدی (شبی پس از زلزله پاییز کرمانشاه)

🔸 گوش کن؛
صدای ناله‌ی سنگ را می‌شنوی؟
صدای ناله‌ی جگرسوز پدری که
خشت به خشت، تمام شب سرد را
در تاریکی سایه‌های سرد بی‌کسی
آجرها را،
سنگ‌ها را،
و خاک‌ها را
با پنجه‌های خاک‌آلود و خسته‌اش
کنار می‌زند
و پیکر پاره‌ی تنش را
از میان آوار بی‌مهر «مهر»، می‌کاود!
پدر ی که روزی آرزویش، چیدن آجرها روی هم بود تا خانه‌ای بنا شود برای خانواده‌اش…
اکنون، تکه‌تکه، آوار را کنار می‌زند در آرزوی دیدن دوباره روی فرزندانش!

🔸گوش کن؛
صدای لرزش زمین را می‌شنوی؟
صدای پس‌لرزه‌های پیاپی خاک را…
لرزش دل‌های داغدار را…
جان‌های به‌جامانده در زیر خروارها سنگ و چوب را…
صدای فریادهای بی‌نای مادری که نوزاد شیرخواره‌اش را اندکی پیش، به خواب سپرده بود اما، زمین، به خاکش سپرد!

🔸 گوش کن؛
صدای سکوت را می‌شنوی؟
سکوت محض و مطلق مادری را که
لحظه‌ای قبل، سرود لالایی آرام و حزن‌آلود،
در گوش جان کودک ناآرامش می‌ریخت تا خواب را مهمان چشمانش کند اما اکنون…
اکنون ساکت است، برای همیشه… با دهانی پر از خاک!

🔸نگاه کن؛
یک‌به‌یک بیرون می‌آیند…
پیکرهای بزرگ و کوچک
از زیر خانه‌های فروتپیده
از میان کلوخ‌هایی به نام سقف
که یک‌شبه، هوار شد بر سر اهالی‌اش…

🔸نگاه کن؛
دیوارها دهان گشوده‌اند
و به پدری که هنوز وامدار وام چهاردیواری فرسوده اش هست دهن‌کجی می‌کنند!
مثل همان وامدارهایی که میلیاردها از خزانه و خزینه،
قرض گرفتند و پس ندادند
همان‌هایی که یک‌شبه
از این سرزمین زرخیز گریختند!
همان جانماز آب‌کش‌ها
همان هاله‌های نور
همان شیر ناپاک‌خورده‌ها…

🔸زلزله آمد
زمین لرزید
کوه لرزید
سنگ لرزید
اما قلب‌ها…
قلب‌های من و تو هم لرزید؟
وای بر قلب‌هایی که در این امتحان الهی، نلرزیده باشد.

اشتراک گذاری

درباره نویسنده

یک نظر دهید